برای راز های نگفته ام کمی دیر شده میدانم که نسیم های بیهوده و شک های ناغافل نمازم را به یغما برده اند میخواهم در قالبی از مه جامه بپوشم و همراه افتاب یکبار درخشان شوم. اما… نمیشود نمیتوانم. شب تمام قصه ام را پر کرده و مه غلیظی جلوی چشمانم… بیشتر »
